بت
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳٠   کلمات کلیدی:

 

بتها برای شکستن تمام شده

و من در آرزوی اثبات ایمانم نشسته ام

نانی ندارم

توانی ندارم

اما دل در این حسرت دارم

کاش بتی پیدا شود

....

 


 
 
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٥   کلمات کلیدی:

نیمکتها همیشه خالی نیستند

لحظه ای درنگ کن

روبروی هر درختی که ایستاده

و خود را ببین

در آینده ی برگهایی که فرو خواهند ریخت

بر روی همه نیمکتهایی

که جای تو را به یاد نخواهند سپرد....

 


 
مرد یعنی...
ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٥   کلمات کلیدی:

 

 

ای همه از جنس حس!

پنجگانه

چهارگانه

هر جهت،یک دایره

چند تکرار کسی چون خود شدن

مرد یعنی

اینچنین رسوا شدن....؟!


 
راه من
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٩   کلمات کلیدی:

 

 

 

پدرم میگه بهتره تو زندگی...

مادرم همیشه منو نصیحت میکه که...

بزرگترها همیشه میگن درست اینه که....

 ولی واقعا تا چه حد قراره ببینیم اونا چی میگن و ما چی میگیم؟!؟!؟

اصلا ما خودمون چیزی هم برای گفتن داریم؟به این فکر کردیم که اگه قرار باشه ما هم همون روش پدر و مادر و دیگران را بریم ... اونوقت کی قراره راه ما رو بره؟

اگه به اندازه همه آدما راه هست چرا ما راه خودمونو نریم؟ چرا به جای یه راه زیبا و خلاقانه همیشه دنباله رو دیگران باشیم...تازه راهی که دیگه نه برامون جذابیت داره و نه ما را به جای جدید و بهتری میرسونه.

هرچند این زیرکی ماست که ببینیم آدمای مختلف چه مسیرهای موفق و ناموفقی را طی کردن و تقلید هیچ توجیه عاقلانه ای نداره.

اما مهم کار اینجاس که بیشتر آدما بی اینکه بدونند از رفتن راه جدید که شاید راه خودشون باشه، ترس دارن...یه ترس مخفی که باعث میشه موفقیت از اونا دور بشه و مدام این سوال تو ذهنشون بیاد که چرا من نمیتونم یه آدم موفق بشم.

راه من،مسیر زندگی ام!میخوای سبز باش،میخوای سخت باش...من تو را پیدا خواهم کرد

و اونقدر شجاعت خواهم داشت که برای پیمودن راه و مسیر خودم تردید نکنم...............


 
سلطان فصلها
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٦   کلمات کلیدی:

.... این تو نیستی که دلگیری ،این منم که منتظرم

این تو نیستی که هزار رنگی ،منم که بی رنگم...

اگه تو پاییز سال شدی چیزی ازت کم نمی کنه ولی من خزان زده میشم و زرد و چشمهام منتظر تر

تو با زیبایی خودت به من نگاه کن که سلطان فصلها شدی و من در آغاز خزان...

 

امضا:یک برگ زرد


 
دکمه کلید...انتظار
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳   کلمات کلیدی:

آدمای جدیدی شدیم.

عجیب و غریب.یک نمونه نادر هوشمند که البته خصوصیات هوشمندیش داره کم میشه:

تمام قسمتای زندگیمونو کلیدها و دکمه هایی پر کرده که منتظر ما هستند ما اونا را بزنیم و از حالت اول به حالت دوم در آیند و ما منتظر میمونیم تا نتیجه اونو ببینیم. حالا اگه کمی طول کشید هم چاره ای نیست،باید صبر کرد.

این خاصیت ما شده...نه اینکه فقط جلوی کامپیوتر اینطور باشیم که دنیامونو جوری کامپیوتر کردیم که پر شده از دکمه ها و کلیدهای فرمان بر و ما...

ما میشینیم نگاه میکنیم.

ولی این نبود... این نبود سرنوشت اون انسان هوشمند قادر که حالا بشینه ببینه.

دردناکه نه کم...زیاد. خدا کنه خواب نریم که بیدار شدنمون مشکله...


 
معلم که میشی...
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢   کلمات کلیدی:

زیباترین اول مهر

مدیر داشت تو گوشم میخوند:این کلاس با کلاسای دیگه فرق داره.هیچ معلمی قبولشون نمیکنه...نه اینمه تقصیر معلمها باشه،نه خوب درس نمیفهمند.شما هم اگه اصرار خودتون نبود ما اجباری نداشتیم.پخششون میکردیم تو کلاسای دیگه.خوب البته از هم جدا هم نمشن ولی....
چقدر سالن طولانی شده بود و این مدیر وراج... دل تو دلم نبود بچه ها را ببینم.لذتی داشت دیدن یک گروه بچه شیطون.در کلاس باز شد.همه آروم سر جاشون بودند.
مدیر با عصبانیت منو معرفی کرد و رفت... همه کلاس غیر عادی بود.
صندلی معلم به طرز عجیبی تمیز بود اما تونستم آدامسهای مخفی برای لباسمو ببینم.
لبه پایینی تخته جدا بود و منتظر کوچکترین فشاری بود تا فرو بریزه .
چند دانه ماش ته کلاس هنوز داشت روی زمین فل میخورد

وسط کلاس وایسادم و سعی کردم یک تصویر بسیار نایاب را به ذهنم بسپارم:یک گروه نهال پر انرژی، شاداب،با هوش و خلاق که مثل یک تکه مرمر میدرخشدند و آماده تراشهای ظریف بودند.

برای همین به سمت صندلی معلم رفتم...