خونه هههههههه
ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳٠   کلمات کلیدی:

 

چقدر کم میام اینجا.کم میام خونه.همیشه فکر میکردم آدمایی که کم میان خونه به چیزای الکی مشغولن ولی حالا میبینم واقعا مشغولن.واقعا به چیزای الکی مشغولن.

چه حیف.حیف از این خونه...از فضای مجازی کوچک من که منو  تحمل میکنه و من نیستم باهاش.

دنیاهای کوچک خیلی زیباتر از دنیهای بزرگن وای من همش دنبال دنیاهای بزرگم.

پس کی من آدم میشم؟یه آدم کوچولو که دنیای کوچیکش خیلی بزرگه......؟!؟!؟!؟!


 
my god.............
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۸   کلمات کلیدی:

تا این حد؟....اصلا فکرش هم نمی کردم...چطور ممکنه؟

تابحال اشتباهی به این بزرگی نکرده بودم... این اشعار رو  به  یه فکری مثل او نسبت می دادم و بس.

.....از همون اول که می شنیدم حس می کردم این اشعار خودشه و دیگه هم دنبال حقیقت نرفتم.

همیشه فکر می کردم اشعار "سکوت سرشار از نا گفته هاست"مال خود شاملو هست...نه اینکه اشعار  مارگوت بیگل را دکلمه کرده...چقدر عجیب.

گاهی اینقدر یه آدم تو ذهنمون بزرگ میشه که هر چیزی براش می سازیم و اون برامون میشه بت.

 


 
 
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٩   کلمات کلیدی:

اومده بالای سرم میگه:برو بخواب.

ولی من خوابم نمیاد. یاد بچگی هام می افتم.هر وقت منو اینجوری میبینه میگه پاسو برو بخواب.

ولی مادر من!من دیگه خواب نمیرم.دیگه بسه هرچه خوابیدم و مدام بعد از خواب فراموش کردم و باز همه چی تکرار شد. هر چی من بزرگتر میشم رنجها هم بزرگتر میشه و فراموش کردن من....

اگه این دنیا نتونه به من جوابی بده پس برای چیه اینهمه مقدمات؟مگه برای دونستن ما نیست؟ پس چرا نمیتونم علتشو بدونم؟!؟؟!؟!

چرا پس بوجود میاد و میره؟چرا اتفاق می افته؟.....

خسته میشم و هیچ کاری از دستم بر نمیاد......

مامان یه چیزو میدونه.خوب هم میدونه.همیشه مادرا میدونن.میدونن و میگن که بخواب... بخواب تا فراموش کنی.فراموش کن. چون این دنیا دنی است و تو انسان پر نسیان...نسیان و نسیان.

لالالالا.......لالالالا........

لالا لالا بخواب دنیا خسیسه، واسه کمتر کسی خوب مینویسه....


 
عادت
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۸   کلمات کلیدی:

حکایت غریبی  است حکایت عادت.

همیشه این جمله برام مسخره بود.اما امروز...

سالهاست که از بخش قبلی که اومدم همکارام را ندیدم مگر یک برنامه خاص یا همایش.خیلی هم نمیخواستم ببینمشون.آدمای ساده اندیشی که سطح فکرشون هم پایینه.

امروز دیدمشون اما... اما حس میکردم با هم تفاوت داشته باشیم.اونا اصلا تغییر نکرده بودن و این یعنی من...من چی شدم تو این سالها.اگر اونا هیچ تغییری نکردن من که بدتر ترقی معکوس کردم و این از مرگ که خیلی زیباست برام بدتره...

.

.

.

امیدوارم بتونم ریشه هاشو درک کنم....

 

 

 


 
 
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱   کلمات کلیدی:

سلام به پاییز!

خوشحالم که دوباره آمدی.

من هنوز تابستانه ام...سبزٍ سبز

نگاه من....چرا دروغ!

قبل از آمدن تو بود که وجودم از برگهای بی رنگ خزانی گرفت و دلم تنها نشانه اش را گم کرد و من فروغ خورشیدی ام را گم کردم.

پاییز رنگارنگ زیبایم امیال با آمدنت دوباره به یاد آوردم که فصل شستن خاطره ها فصلی است که از پس فصل داغ سوختن می آید.

اما من به دستهای معجزه گرت ایمان دارم تا  دوباره دلم را شستشو دهی...

چشم انتظارت - قلم نگار