هم سلولی
ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٥   کلمات کلیدی:

نامه ای برای هم سلولی عزیزم

روزها میگذرد و من به هر چه مینگرم تو را میبینم: درخت ،گل، کوه ، دشت و....

و حتی حیوانات، پلیدیها ،ویرانه ها...

و اینها همه به خاطر سالها با تو بودن است. بی هیچ خواستنی و بی هیچ انتخابی.

این روزها بر من از روزهای زندان سخت تر نیست...اما به همان اندازه رنج میبرم.

آن ورزها هر چه میخواستم را نمیدیدم و این روزها هرچه نمیخواهم را میبینم: لحظه های دعوا و گفتگو های خشونت بارمان... کینه های بلند مدتمان و آزارهای روانی همدیگر

حالا از دست هم خلاص شده ایم....اما در ظاهر

میدانم هنوز چند سالی آنجا ماندگار هستی پس این پند هم سلولی چند ساله ات را گوش کن:

آنکسی که الان در کنار توست هم سلولی تو نیست...انسانی است که سالها باید با هم زندگی کنید .پس بی گمان هم تو از او و هم او از تو اثر میگیرید که بعد ها خواهی فهمید.

روزی که به هر دلیل از هم جدا شوید از ذهن همدیگر پاک نخواهید شد و بدان که این بد نیست....هر چند نخواهی.

همه آدمها خوبی و بدی را با هم دارند .از او استفاده کن تا خوبیهایت راپیدا کنی و به خودت کمک کن تا خوبیهایش را ببینی.

....کاش من روزهایی که کنارت بودم را اینگونه گذرانده بودم تا حالا اینقدر رنج نمیکشیدم.