بازار
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٥   کلمات کلیدی:

شلوغ است

آمد و رفت زیاد است. اما من فرصت تماشای آدمها رادارم. کمتر کسی من را می بیند ولی من بیشترشان را می بینم. مثل شبها که ستاره ها را می بینم. آنها حتی همدیگر را هم نمی بینند. من همه را می بینم...همه را دوست دارم.

دوست داشتن سخته. بار سنگینیه. اجبار نیست ولی وقتی هست... سنگینه

سنگینیش روی فکرت میشینه و پشت پلکات و چقد قشنگه که کسی نمی فهمه. روز و شبت میشه رقصیدن موهای شازده کوچولوی سنت اگزوپری تو باد. همش دلت داره میره.

و تو هیچ کار دیگه ای نمی تونی بکنی... انگار که کار دیگه ای یادت نداده باشند:

مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند..

با اینهمه شلوغی، مردم چه چیزی پیدا می کنند؟ آنها حتما یاد گرفتند که چطور پیدا کنند. پیدا می کنند؟من که پیدا نکردم... ولی ناراحت نیستم.شاید از خالی بودن جیبم باشه.. ولی خالی نیست... تو جیبم هست ولی دلم نمی خواد دستم بهشون بخوره.شاید باید بریزم کف بازار و روشون چرخ بزنم. خنده دارتر می شوم.مولانا اشتباه کرده بود که:

در این بازار اگر سودی است با درویش خرسند است

خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

 

خوبه آدم پول داشته باشه و نخواد خرج کنه.این لذتش بیشتره. بیشتر میشه به بازار خندید

 

چیزی از این بازار جز تماشای آمدن و رفتن نمی خواهم...قشنگه... دوستش دارم