معلم که میشی...
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢   کلمات کلیدی:

زیباترین اول مهر

مدیر داشت تو گوشم میخوند:این کلاس با کلاسای دیگه فرق داره.هیچ معلمی قبولشون نمیکنه...نه اینمه تقصیر معلمها باشه،نه خوب درس نمیفهمند.شما هم اگه اصرار خودتون نبود ما اجباری نداشتیم.پخششون میکردیم تو کلاسای دیگه.خوب البته از هم جدا هم نمشن ولی....
چقدر سالن طولانی شده بود و این مدیر وراج... دل تو دلم نبود بچه ها را ببینم.لذتی داشت دیدن یک گروه بچه شیطون.در کلاس باز شد.همه آروم سر جاشون بودند.
مدیر با عصبانیت منو معرفی کرد و رفت... همه کلاس غیر عادی بود.
صندلی معلم به طرز عجیبی تمیز بود اما تونستم آدامسهای مخفی برای لباسمو ببینم.
لبه پایینی تخته جدا بود و منتظر کوچکترین فشاری بود تا فرو بریزه .
چند دانه ماش ته کلاس هنوز داشت روی زمین فل میخورد

وسط کلاس وایسادم و سعی کردم یک تصویر بسیار نایاب را به ذهنم بسپارم:یک گروه نهال پر انرژی، شاداب،با هوش و خلاق که مثل یک تکه مرمر میدرخشدند و آماده تراشهای ظریف بودند.

برای همین به سمت صندلی معلم رفتم...