همسایه احمق

امروز باد خنکی می وزد، پنجره را نمی توانم باز بگذارم. آشپزخانه به هم  می ریزد ولی زمانی هم که بسته است می توانم اتاق خواب تمیز و مرتبش را ببینم و رفت و آمدش را که مدام به اتاق پذیراییش می رسد را تصور کنم. حتی تابستان های گرم  وقتی  کار پختن ناهار تمام می شود و برای خودم خوابیده ام و استراحت می کنم  میدانم او هنوز مشغول است. چند بار یواشکی موقع پهن کردن لباس ها دیده امش. سر میز آشپزخانه می نشیند و جعبه  حصیریش را روی میز می چیند.

هفته پیش که از خانه خیاط بر می گشتم، سایه اش روی در آشپزخانه سر میز دیده می شد. خانه را دور زدم و داخل خانه شدم. خرید ها را سر جایش  گذاشتن. آشپزخانه را مرتب کردم. وقتی پنجره را باز کردم؛ هنوز مشغول بود. جعبه  وسایل کاردستی اش را روی میز گذاشته بود و با چسب و کاغذها چیزهایی درست می کرد. اصلا هیجانی برای دانستن کارش نداشتم. چون حتما چند روز دیگر می دیدم.

چند ماه پیش، وقتی با یک سبد سبز توی حیاط خلوت آمد فکر کردم برایمان برگ مو آورده. با تعجب که نگاهش کردم، تازه فهمیدم برگها کاغذی است. هیچ وقت بیشتر از سلام و خداحافظی ارتباطی نداشتیم. انگار در مورد هیچ چیز در دنیا نظری نداشت یا اصلا نمی خواست بداند و اگر چیزی برایم آورده بود، تعجب می کردم.

با حوصله کنار دیوار نشست و یکی یکی برگها را روی نقش درخت چسباند. مجله ام را جلوی صورتم گرفتم تا نبینمش. تا به حال آدمی به این سادگی ندیده بودم.  بدون حرف زدن، مدت زیادی پای تصویر روی دیوار نشست و بلند شد. وقتی با سبد خالی به داخل خانه اش می رفت خداحافظی کرد. چهره اش از شادی پر شد. به دیوار نگاه کردم. باورم نمی شد. انگار که در چند دقیقه کسی تابستان را پاشیده باشد توی حیاط خلوت.

چند روزی بود که نمی دیدمش. حتی برای پهن کردن لباس ها هم بیرون نیامده بود. پنجره هایشان بسته بود؛ اما می دیدم که در خانه رفت و آمد دارند.

سه روز بیشتر بود که صدای بازی پسر همسایه هم نمی آمد.کلی کار داشتم  و حوصله رفتن به حیاط خلوت را نداشتم. اما انگار یک نفر آخر شب لباسهای شسته را روی بند انداخته بود ولی کسی نبود که جمعشان کند.

داشتم فکر می کردم اگر آرد کیک داشتم، حتما به بهانه ای برایشان کیک می بردم و از اوضاع مطلع می شدم که چشمم به چیز عجیبی افتاد.سبد حصیری برگهای زرد کنار در آشپزخانه گذاشته بود. اما کسی نبود. ظرف ها را که می شستم، حواسم به خانه شان بود اما خانه خلوت و خالی بود.حتی زمان رسیدن مردها به خانه هم باز کسی نیامد.

شب، موقع غذا خوردن همسرم پرسید: راستی تو میدونستی خانم همسایه مریض بوده؟ از تعجب نتوانستم  جواب بدهم.

-          خانمش را که ندیده بودم ولی شوهرش خیلی ناراحت بود. امروز توی خیابان بیمارستان دیدمش. راتکان داد و گفت حیف  شد. آدمهای خوبی بودند.

باد توی حیاط خلوت پیچید. برگ های سبد همه جا را پر کردند و تا پای درخت سبز رسیدند.

 

/ 3 نظر / 8 بازدید
مهدی

سلام . چرا به نظر شما این همسایه احمق بوده ؟ چون ناخن هاش رو لاک نزده ؟

طوفان ارتباطات

عالی بود هر کسی از ظن خود شد یار من

مهدی

اوه خدای من ! منظورتون کسی است که از احوال همسایه خبر نداره ؟ چقدر پیچیده بیان شده یا اینکه من ...